بخاطر ,شاید ,میکنه ,شاید بخاطر

ساعت ٩شبه.میم تازه اومده خونه.شیر ها رو میذارم رو گاز که گرم شه و بقیه خریدهاشو میذارم تو یخچال.میخوام یه غذای حاضری سریع برای شام درست کنم.صدای جیغ و هیاهوی بچه ها میاد.یه لحظه  برمیگردم نگاهشون میکنم.میم داره دنبالشون میکنه و دوتایی جیغ میکشن و فرار میکنن.بهشون لبخند میزنم و برمیگردم آشپزخونه.میم میگه از دست یک فامیل خیلی نزدیک ناراحته و تعریف میکنه که چی شده.طرف از اون دست ادماییه که فک میکنن خیلی زرنگن.بهش میگم فدای سرت.ولش کن.تایید میکنه و میره.

امروز عصر ماژیک هاشون رو با دفتر گذاشتم جلوشون که نقاشی کنن و خودم غرق نوشتن و خوندن شدم و حواسم بهشون نبود.یهو سرم و بلند کردم و دیدم ای دل غافل هرچی که بود و نبود اوردن وسط. چتر,لباس,سبد,دستمال,خونه سازی وهوا هم تاریک شده بود! جالب تر از همه اینکه رو دست و پاهای خودشون هم با ماژیک نقاشی کشیده بودن! نمیتونید تصور کنید که کوچیکه با چ ذوقی شاهکارهای بزرگه رو دست و پاش رو نشون میداد!

حالم این روزا خوبه.نمیتونم بگم دقیقا برای چی.شاید بخاطر همین شادی ها و دلخوشی کوچیک.شایدم چون به افکار منفی اجازه ندادم جولان بدن تو ذهنم و سریع حواسم رو پرت میکنم به چیزای بهتر.شاید چون سلامت و سالمم و قدر داشته هام رو میدونم.شاید بخاطر هوای عالی و حس و حال خوب روزهای اول مهر و پاییز.شایدم بخاطر همه ی اینها...!

+خدایا شکرت!

منبع اصلی مطلب : طلوع خواهم کرد.
برچسب ها : بخاطر ,شاید ,میکنه ,شاید بخاطر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : یادداشت صد و پانزده